خوار بر دیده چو افتاد کم از سوزن نیست دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
این من بودم که بی قرارت کردم
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
این من بودم که بی قرارت کردم
عیب است بزرگ بر کشیدن خود را
وز جمله خلق برگزیدن خودرا
از مردمک دیده بباید آموخت
دیدن همه کس را و ندیدن خودرا